دیگر هیچـ گاهـ نمیگفتمـ: کاشـ!


by : x-themes

بهـ نامـ او

روزگار روزگار بود

و زمانـ خصمانهـ لحظهـ ها را می درید

پسری بودمـ غمینـ و تنها

در یکـ خانوادهـ ی فقیر و محقر

کهـ در حاشیهـ ی شهر

خانهـ گزیدهـ بودند

تنها پسر خانوادهـ بودمـ

و از صبحـ تا شبـ زبالهـ گردی می کردمـ

تا با یافتنـ اندکی زبالهـ ی خشکـ

زندگی مانـ را بگذرانمـ

در آنـ نقطهـ ی دور افتادهـ ی شهر

حتی لباسـ کهنهـ در زبالهـ ها پیدا نمیشد

و اینـ اوجـ فلاکتـ بود

دفتر سالها پشتـ سر همـ ورقـ می خورد

اما لباسـ های مندرسـ منـ

همانی کهـ بودند باقی می ماندند

در خانوادهـ نهـ لطفی بود و نهـ محبتی

یکـ شبـ سرد سرد

در همانـ لحظهـ کهـ دلمـ خوبـ خوبـ شکستـ

چشمـ هایمـ را بهـ آسمانـ دوختمـ

ستارهـ ای بهـ منـ چشمکـ زد

زیر لبـ گفتمـ:

کاشـ منـ همـ مجالـ شکفتنـ داشتمـ

همهـ چیز تمامـ شد

منـ خودمـ را فراموشـ کردمـ

و دوبارهـ بهـ دنیا آمدمـ

اینـ بار همهـ چیز متفاوتـ بود

منـ یکـ دختر بدنیا آمدمـ

دنیایمـ بهـ قدری متفاوتـ از قبلـ شدهـ بود

کهـ همهـ چیز را فراموشـ کردمـ

مجالـ شکفتنـ زیاد بود

اما امانـ از اینـ انسانـ بودنـ

کهـ همیشهـ ی خدا

نسیانـ می آورد

اگر کمی منـ قبلیمـ را بهـ خاطر می آوردمـ

هیچـ گاهـ نمیگفتمـ:

کاشـ یکـ پسر بودمـ

کاشـ اینـ طور بود

و کاشـ منـ منـ نبودمـ

دیگر هیچـ گاهـ نمیگفتمـ: کاشـ!




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§